و اینک... نوپای ما....15 ماهه میشود
به نام خدا...

خدا جون ممنون... بردیا جون ممنون که مامان و بابا رو بیشتر ازین منتظر نذاشتی و پاهای توپول و یهشتی و خوشگلتو گذاشتی زمین... چشم تو چشم مامان بودی... من به جای تو دل تو دلم نبود.. من به جای تو خدا خدا میکردم...و تو...
یکی دو قدم راه رفتی جان مادرررر...
عزیزم نمیدونی چه حالی داشتم.... وقتی لرزان و ترسان یکی دو قدم گذاشتی جلو.... چقدر ذوق زده بودم... انگار تو دنیا چیزی نبود... جز من و بردیا و قدم هایی که یکی یکی برمیداشت و خودش هم هیجان زده بود...
اگه کسی دور و برم نبود حتما اشکم سرازیر میشد...
خدایا ممنونم....
بردیا رو به خودت میسپارم....
بردیا جونم قدم هات استوار مادررررر.... باشم و بالا رفتنت از پله های پیشرفت و ترقی رو ببینم.... یادت باشه پاتو بذاری تو جای پای آدمای خوب....
بال فرشته ها برای قدمات پهن شده....
اصلا قدمتو بذار رو چشمام جان مادرررررر....
نوپا شدن مبارک پسرک پانزده ماهه ی ما
عکس:

آخه تو چقدر ماه و دوست داری؟؟؟؟؟؟ روزی 23897680877 بار دنبال ماه میگردی و میگی ماه ه ه ه اینجا هم توی حیاط خونه ی مامان بزرگ... یک ساعت قبل از تاریک شدن هوا در حال رصد هلال ماه هستی.... موفق باشی گلم

اضطراب ایستادن از دستهای مشت کردت معلومه عزیزم... عجله نکن... درست میشه

ما هم که توی خونه حق تماشای تی وی رو نداریم... تا میبینی توجه ما سمت تی وی هستش با عصبانیت خاموشش میکنی... فدای سرت مادررررر
پی نوشت: 5 شهریور برای منو بابایی یه خاطره ی خوب در زندگیه.... سالگرد عقد منو بابایی ... امسال در پنجمین سالگرد جشن عقدمون بردیای 15 ماهه رو میبوسیم و میببوییم و میچلونیم ... و صد البته خدا رو شاکریم


و اینک... نوپای ما....15 ماهه میشود
